|
|
|
|
|
و قطره اشک هایی که بارید و دلی که نالید و نگاهی که در ناامیدی به روی هم بسته شد... و قلبی که طپید و در سکوت دیوارها فریاد برآورد: "دلتنگم..." و این درمانده ترین لحظه های زندگی من است... دلتنگ میشوم... قلبم به درد می آید... بغض هایم بهانه میگیرند و اشک هایم را فدا می کنند... طپش های قلبم را نمی توانم مهار کنم... در سکوت و تنهایی خود به یادش، ذره ذره آب میشوم ... بی صدا میشکنم... تنهایی و بی قراری ام را با تصور آغوش گرمش پر می کنم... گونه های خیسم را بر گونه هایش می کشم... دستانش را محکم در دست میگیرم... مبادا از من جدا شود... برایش از غصه ی دوری و دلتنگی اش می گویم... و او با آن نگاه گیرایش عاشقانه در چشمانم مینگرد... ذوب می شوم... در نگاهش میمیرم... میمیرم... بیقرار میشوم... دلم برای بوسیدن چشمانش پر میکشد.... برای لحظه ای به یاد می آورم که پیشم نیست... لحظه ای غرق فکر می شوم... با دلتنگی اش چه کنم؟ جانمازش را به یاد می آورم... جانمازی که چنان عجیب بوی او را می دهد که با وجود آنکه روزهاست پیش من است، انگار هر روز بر آن نماز می خواند... آن را بر صورتم می نهم... بو می کنم... بو می کنم و دلم را دیوانه می کنم... به اوج میرسم و اشک هایم جاری میشود... چشمانم را باز می کنم و جانماز را از صورتم برمیدارم... آیا میرسد روزی که از جای جای زندگی ام بوی او را حس کنم؟... اشک ها امانم نمی دهند... و بیچاره دلم که میترسد دیوانه شده باشد!... با خیال بچه گانه ای فوری جانماز را تا میزنم. نکند بویش تمام شود. این همه آن را می بویم، نکند بوی مرا بگیرد و دیگر بوی دلدارم را ندهد... و باز هم قلبم کودکانه بهانه میگیرد... "من بهارنارنجم را می خواهم"... و اشک هایی که نشان از بزرگ شدنم دارد... نشان از عاشق شدنم... و کسی که انگار به کودک قلبم قول دیدار می دهد... تار و پود وجودم در هم کشیده میشود و قلب بیچاره ام تسلیم فاصله ها میشود... و باز هم درماندگی و من که مظلومانه زانوانم را در شکم جمع می کنم . با هر دست بازوی دست دیگر را محکم میگیرم. سر در در گریبان فرو می کنم و چشمانم را بر هم مینهم تا بلکه خواب قلب پر طپشم را آرام کند...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:18 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
نه تو ميماني نه اندوه و نه هيچ يك از مردم اين آبادي به حباب نگران لب يك رود قسم و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت غصه هم خواهد رفت آنچنان كه فقط خاطره اي خواهد ماند لحظه ها عريانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شده است تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد و اگر بغض كني آه از آينه دنيا كه چه خواهد كرد گنجه ديروزت پر شد از حسرت واندوه و چه حيف بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش ظرف اين لحظه وليكن خاليست ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود غم كه از راه رسيد در بر او باز مكن تا خدا يك رگ گردن باقيست تا خدا مانده به غم وعده اين خانه مده |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:4 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
باران يادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:2 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:55 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:0 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
دانلود آهنگهای جدید انریکو :
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:48 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:27 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:15 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:9 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:9 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:8 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:7 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
||||||||
|
|||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 12:2 توسط امیر
|
|
|||||||||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 11:40 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتی نموندی بی وفا انگار اثر نداشت دعا قلب منو شکستی ها غصه نخور فدای سرت گفتی که چاره سفره گفتی دعا بی اثره نگاهم هرروز به دره غصه نخور فدای سرت فدای سرت اگه من خیلی تنهام فدای سرت اگه گریونه چشمام فدای سرت اگه دلمو شکستی میگن عاشق یکی دیگه هستی دلت دیگه از شیشه نیست چشات مث همیشه نیست تو گل نمیریزی به پام دیگه نمی میری برام آغوش تو برای من انگار دیگه جا نداره دوستم نداری میدونم این دیگه اما نداره فدای سرت اگه من خیلی تنهام فدای سرت اگه گریونه چشمام فدای سرت اگه دلمو شکستی میگن عاشق یکی دیگه هستی دلت دیگه از شیشه نیست چشات مث همیشه نیست تو گل نمیریزی به پام دیگه نمی میری برام شبای تاریک و سیاه ماهو صدا نمیکنی قفل سکوتو دیگه با معجزه وا نمیکنی رفتی نموندی بی وفا تنهایی سخته به خدا باز زیر قولت زدیا غصه نخور فدای سرت گفتی نه فکر رفتنی نه اهل دل شکستنی دلی نمونده بشکنی غصه نخور فدای سرت فدای سرت اگه من خیلی تنهام فدای سرت اگه گریونه چشمام فدای سرت اگه دلمو شکستی میگن عاشق یکی دیگه هستی
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم یک نصیحت مواظب خودت باش یک خواهش اصلا عوض نشو یک آرزو فراموشم نکن یک دروغ تو رو دوست ندارم یک حقیقت دلم برات تنگ شده و یک رویا تو را داشتن
او شوم نبود این گناه از ما بود پرهای سیاه او سیاه از ما بود آواز کلاغ را خدا بد ننوشت ما بد خواندیم ,اشتباه از ما بود
غم ديوانگي ام را مخوريد؛ که من از عالم هشيار بسي بيزارم؛ غم ديوانگي ام را مخوريد ؛ و مگوييد که افسوس بر او؛ غم ديوانگي ام را مخوريد؛ و مبينيد که تا صبح سپيد، ماه را مي خوانم؛ غم ديوانگي ام را مخوريد؛ و مخوانيد دعا؛ من ديوانه به دلدادگي عاقل گشتم هر عشقی میمیرد خاموشی میگیرد اور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمیگیرد با ذره ذره وجودم دوستت دارم به همین سادگی وبه همین سختی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:38 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
یقین دارم
می آئی، يقين دارم که می آئی. زمانی که مرا در بستری سردی ميان خاک بگذارند، تو می آئی يقين دارم که می آئی، پشيمان هم...
دو دستت، التماس آمیز، می آید بسوی من ولی پُـر می شود از هیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد. صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه، بفریادی مرا با نام می خواند و می گوئی که اینک من، سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد... همه فریاد خشمت را، بجرم بی وفائی ها، دورنگی ها، جدائی ها بروی صورتم بشکن، مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم! ولی چشمان پر مهری، دگر بر چهره ی مهتاب مانند نمی ماند لبلنی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سکند نیست که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گوئی دودست کوچکش، با پنجه هائی گرم و لغزنده، میان زلفهای نرم تو بازی نمی گیرد پریشانش نمی سازد، هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد. زن کوچک چه خاموشست!
تو می آئی، زمانیکه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد، هراسان، هر کجا، هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید، مبادا بر نگاه دیگر افتد. دو چشم من ترا دیگر نمی خواند، بشوقی دلکش و شیرین و تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جسنجو باشد، سراب آرزو باشد و لبهایت، لبان گرم و تبدارت، کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد و عطر صدهزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزد، محالست اینکه بتوانی، بر آن چشمان خوابده، دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی، نگاهت را بگرمی بر نگاه من بیاویزی بلبهایم کلام شوق بنشانی. محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی، برنجانی، محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی. تو می آئی یقین دارم ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده برخاکست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد، بدیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش، نرم می لغزد. جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو...
دگر آن دستها هرگز به آن گیسو نمی لغزد، پریشانش نمی سازد، دلی آنجا نمی بازد. تو می آیی یقین دارم تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس... آن گرما بجانم درنمی گیرد، بجسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد، اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی دگر مستی نمی بخشد. یقین دارم که می آیی. بیا ای آنکه نبض هستیم در دستهایت بود دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود تماماً معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخی، بگلدان دل پاکیزه ی گرمم برویانند. یقین دارم که می آئی، بیا، تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد، نگاهت غرق در اشک پشیمانی بروی پیکرم باشد، دلت را جا گذاری شاید آنجا تا که سنگ بسترم باشد! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 10:22 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند. من از حقيقت بی پايان از تصويری بی نشان،از عشق يک آهو می ترسم من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم، می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی. من از روح سرگردان زندگی، از گريزان بودن ياران می ترسم، از صدای پای رهگذران می ترسم. از آنچه هستيم و هست می ترسم از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم. از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد . می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم
وابستگي چه زود اتفاق مي افتد قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي اين دلتنگي را بگير از من هنوز تولد نيافته ام من خوب بودن را در فاصله يافتم !!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:40 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
امروز روز تولدم هست و سالگرد روزی که دلش را برای روز تولدم هدیه داد و رفت. هر وقت برگرده برایم همان کسی است که بوده و اگر هم نه ، تا آخرین نفس زندگیم به انتظارش می نشینم و با تنهائی خود سر میکنم. ولی در هر دو حالت من برایش آرزوی خوشبختی می کنم. فقط خدا می داند که چقدر دوستش دارم .چقدر دلم برایش تنگ شده... چرا تنهایم گذاشتی؟چرا چیزی نمی گی؟چرا....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:30 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
من می خواستم
من مي خواستم تو به من عادت نکني من به تو عادت کردم مي خواستم تو عاشقم نباشي من عاشقت شدم مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدي مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني من سکوت کردم مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي خودم تا حد توانم آزارت دادم مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني من به تو بدي کردم مي خواستم بري دنبال زندگيت اما تو همه ي زندگيــــم شدي ....... !!!
آمده بود با رنگ و بوی یاس با عطر نفسهای شقایق با حال و هوای اقاقیا، همرنگ اطلسی با چشمهایی که طراوت شب بوها را در خنکای تابستانی گرم داشت با یک بغل رزهای سفید، با شهد بوسه های آتشین شبنم حالا تو بگو سهم من نبود بوسه ایی که این همه راز گلهای بهاری داشت لبهایی که کلام صبح داشت....... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 13:29 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
برای پسرها بر علیه دخترها:
حالا شما بر علیه پسرها برامون بگید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 14:35 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 16:25 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
سرتو بزار رو شونه هام خوابت بگیره
بزار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم می گیره
بزار رو سینم سرتو چشمای خیس و ترتو
بزار تا سیر نگاهت کنم بو بکشم پیرهن تو
بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دس بهم
جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم
بگذار تا بگويند ما بي غمان مستيم در گوشه ي خرابات پيمانه را شكستيم بگذار بعد عمري شعر و ترانه خواندن حتي خدا نفهمد معشوقه مي پرستيم
وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه؟ زود دستم رو بالا گرفتم و گفتم: یک بخشه... اما وقتی تو رو شناختم فهمیدم سه بخشه... اندوه بی تو بودن
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 15:6 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
تا می توان زندگی کرد نباید به پیشواز مرگ رفت اما مرگ می تواند هر لحظه و به آسانی به سراغ انسان بیاید.مردن مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ انسانی، چه تاثیری در زندگی دیگران خواهد داشت
به نام آنکه اشک راآفرید تاسرزمین وداع آتش نگيرد اگه یه روز هزار نفر بهت گفتن دوست داریم بدون اولیش منم اگه یه روز صد نفر بهت گفتن دوست داریم بدون اولیش منم اگه یه روز ده نفر بهت گفتن دوست داریم بدون اولیش منم اگه یه روزیک نفر بهت گفت دوست دارم اون منم اگه یه روز بهت گفتن هیچ کی دوست نداره بدون......... ( من مُردم ) «من ازمردن نمی ترسم» |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 14:12 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
غم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم شب و این سکوت و تنهایی من رفتی و بسته شده ، پنجره در نبود تو چشمه ی ترانه هام ، خشکیده بی نگاه تو بشکن این فاصله رو ، پرپر شدم ای نازنین دل من تنگ واسه ، برق چشای ماه تو ... اینا دردای من ِ ، تو این شبا آره تو نیستی ولی ، پیچیده عطرت تو هوا اینا اعجاز فقط نگاه توست ندیدی چی اومده سر دلم ، ای بی وفا ... نگو گذشته از ما نگو ازم گذشتی نگو دلت گرفته . . .
از این که پام نشستی
تقدیرم اینه که . . .پیش من نمونی
نگو باز می تونی تو بی من بمونی
تقدیرم اینه که . . .بمو نم تو قفس
همیشه بمونم
یه تنها
یه بی کس
بنویس واسه من
دلت از چی شکست
واسه چی تو چشات
رنگ غصه نشست
بنویس واسه من
دلت از چی برید
بگو کی رو چشات
نقش گریه کشید
اه . . .
بنویس بنویس
واسه من بنویس
که دلت تنگ شده
طاقت گریه نیست
نگو گذشته از ما
نگو از من گذشته
نگو دلت گرفته
از این که پام نشستی
تقدیر م اینه که
پیش من نمونی
نگو بازمی تونی
تو بی من بمونی
* * * مهربان ترین مهربانم همواره در عشقت در سوز و گدازم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 13:34 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
آسو فریاد بهترین
پس چه وقت ميخواهي با ارغوانها هم اوا شوي؟چه وقت ميخواهي اقاقي ها را بخواني؟غزلهايت روي سنگهاي ترك خورده در خواب است.خاطراتت پشت نردبانهاي زمان متوقف شده اند.به ثانيه هايي كه از بام عمر سقوط ميكنند نگاه مكن!خنده هايت را در برفهاي متوالي جا مگذار! پشت شيشه هاي بيهودگي به تماشاي تشييع دستهاي تنبل منشين ! ابي به صورت دفتر هايت بزن كلمه ها را از خواب هزاره بيدار كن .كمي فقط كمي مثل گلهاي ارغوان باش تا عطر عشق گلدانهاي كنار پنجره را تازه كند.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 13:13 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
بهترین مبارزه آن است که حریف از تو قوی تر باشد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:58 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
افسوس . . . افسوس که هرچه برده ایم باختنیست . نشناختیم هر آنچه شناختنیست . برداشته ایم هر آنچه باید گذاشت . بگذاشته ایم هر آنچه برداشتنیست . چگونه بگویم دلم برای خدایی که در قلب معصوم تو زندگی میکند تنگ شده است ؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:9 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
پرسید به خاطر کی زنده هستی ؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم به خاطر هیچ کس پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟ با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو با یک چشم پر از اشک بهش گفتم به خاطر هیچ چیز . ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟ در حالی که گریه می کرد گفت : به خاطر کسی که برای هیچ زنده است
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:8 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
از کجا باید شروع کرد کرد با تو فریاد یه عمر و و و میکشم تا اوج باور غربت ارزوهامون دل طاقتو شیکونده از کجا باید شروع کرد کردآآآآآآآآآآآآآآ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:4 توسط امیر
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 15:44 توسط امیر
|
|
||